تبليغاتX
JuSt SmiLe...

JuSt SmiLe...

فاسه یدونه ی قلبم

عجب روزگاری شده...

ادم انگشت به دهان میماند!

روزی میایند قول میدهند

یخ قلبت را آب میکندد!

در اغوشت میگیرند...

تو را مال خود میکنند...

ثانیه ای بعد....

یک خروار از یخچالهای قطبی را

به سختی ....!

نه!!! خیلی راحت ...

در قلبت میریزند

جوری یخ میزنی که دیگر چیزی نمیفهمی

مات میشوی...

خیره میشوی قطره ای اشک از چشمانت جاری میشود

ولی سرت را بالا میگیری

ترجیح میدهی چشمانت را خفه کنی...

اینطور بهترست..


jojo

نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 12:25 توسط jOjOSOOLMati| |


زیادی مهربونم؟

به خودم مربوطه !

اخلاقم گنده ؟

به خودم مربوطه !

غرورمو له کردم؟

به خودم مربوطه !

تمام زندگیمو تباه کردم؟

زندگیه خودمه !

از عده ای متنفر شدم؟

به خودم مربوطه !

دوس دارم تنها باشم ؟

حسه خودمه  !

دوباره عاشق شدم؟

دله خودمه !

نگاهم به نگاهش دوختست؟

چشه خودمه !

از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد؟

سلیقه ی خودمه !

صدای خندیدنم از حد عادی بلندتره؟

خوشحالیه خودمه !

با یه تلنگری به هق هق میوفتم؟

درد خودمه !

دلم میخواد اینجوری باشم...

مجبور به تحمل من نیستید...

نگران نباشید

میروم....

         راحتتان میگذارم.......



نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 0:0 توسط jOjOSOOLMati| |

دلم شانه ات را میخواهد

دلم هوای دو نفره ای را میخواهد که چیزی جز بوی بودنت مشامم را پر نکند

کم توقع شده ام

اگر سنگینی سرم را تنوانستی تحمل کنی

فقط باش

باش و فقط با حس بودنت کنار من

انگیزه ی زندگی ببخش

تهی از بودنت شده ام.....

jojo

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 23:12 توسط jOjOSOOLMati| |


زندگی زندگی زندگی...

واژه ای که مدتی است برای معنای تک تک حروف آن

خودم را به اب و اتش میزنم

که شاید

معنای نقطه ای از ان را بفهمم...

ولی حس میکنم هنوز خواندن یاد نگرفتم که

بتوانم حروف زندگی را هجی کن

ای همدم لحظه های تنهایی ام

دیگر تنهایم نگذار

بگذار طعم گس و رویاییه

عشق را با تو بچشم

jojo

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 22:38 توسط jOjOSOOLMati| |


کاش شانه هایم را

قابل میدانستی و

حتی برای لحظه ای

کوله بار خستگی هایت را

به انها میسپردی

شانه هایم تحمل درد را دارند

بگذار با دردت ، همدرد شوم...

smile


نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 22:5 توسط jOjOSOOLMati| |


حدیث نگاهت را

                  برای دریا گفتم

لحظه ای ساکت ماند

                 و بعد.....

                  همه چیز را ویران کرد....

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 21:55 توسط jOjOSOOLMati| |

در این سوی پنجره های تنهایی

منتظرم

تا با آمدنت

بهار را معنا کنی

و به زندگی سیاهم

رنگی دوباره ببخشی...

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت 22:42 توسط jOjOSOOLMati| |

Design By : Mihantheme

منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.bahar22.com رفتن به بالای صفحه